سفرنامه مشهد مقدس....
ساعت یک بعد از ظهر زمانی که همه کارا رو کرده بودم زنگ زدیم آزانس دو تا ماشین گرفتیم رفتیم مهرآباد محمد جواد هم برا دیدن هواپیما دقیقه شماری میکرد همش پیشنهاد میداد بریم هواپیما جنگی سوار بشیم تو این سن خیلی مصممه که خلبان هواپیما جنگی بشه هر وقت شکلات زیاد میخوره تا بهش میگیم دندونات خراب میشه دیگه نمیتونی خلبان بشی از قید شکلاته میگذره ...بعد گرفتن کارت پرواز و تحویل چمدونا رفتیم برا سوار شدن محمد جواد هم از دیدن هواپیما به وجح اومده بود تا نزدیک شدن به هواپیما برام داستان میگفت خلاصه سوار که شدیم ما روی قسمت بال هواپیما بودیم محمد از پنجره فقط قسمتی از زمین رو میدید کمربند هم که براش بستم سخت کلافه اش کرده بود بعد از این که اوج گرفت کمربند...
نویسنده :
مامان صبا
10:39





