همای سعادت...
بلاخره پس از چند روز تاخیر به علت برگزاری مراسم دهه دوم محرم الان موفق شدم بیام وب یه سری بزنم از ساعت دو خوابیدم تا یک ساعت پیش چون حسابی خسته شده بودم حال چندان مناسبی ندارم دیشب تا ساعت دو داشتیم تو پارکینگ مرغ سرخ میکردیم منو دوتا جاری های دیگم صبح هم که ساعت شش از خواب بلند شدم گلوم به شدت درد میکرد هنوز دکتر نرفتم دو تا دیگ برنج هم از ساعت شش تا یک ربع به نوع دم کردیم مسئول پذیرایی من بودم چایی و ...در آخر هم غذا به شدت خسته شدم...به هر لحاظ این سعادتی بود که شامل حالم شد با اونی که خیلی خسته شدم
3سال و 11 ماه و28 روز...
بازم شادی و بوسه، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما ...
3سال و11 ماه و 29 روز...
قسم به تمام ستاره ها که تا زنده ام به اعتبار خورشید دوستت خواهم داشت و به عزّت غروب سوگند میخورم که تا شمع وجودم میسوزد تو را از یاد نبرم و امّا داستان داستان زندگی من داستان بی پایان غصه است که از زیر سایه درخت بید آغاز شد و تا سقوط شبنم از روی گل سرخ ادامه دارد و اما تو و تو ای فرشته ی تنها و کوچک تو از کوچکترین در ذهنم آمدی و امروز با شکوه ترین آفریده گار ذهنه منی ! و امروز که تولد توست میترسم به تو تبريک ی بگویم که شایسته تو نباشد ...(محسن امیری) ...
دوستت دارم ...با صدای بلند
. بیب بیب بیب فکر کردی بوقه ؟؟؟ نه بابا میخوام بگم بی برو برگرد دوستت دارم ...
شب سرد زمستان86...
تو یه شب سرد زمستانی مامانی و بابایی ساعت 8 شب که همه مشغول گذروندن و خوردن آجیل و هندونه شب یلدا بودن بودند عازم بیمارستان جواهری شدند... واین آغاز تولد تو بود پسری به جمع ما خوش اومدی!!! ساعت8:35دقیقه روز اول دی به دنیا اومدی خوشملم روز شمار وبلاگت همکنون4سال و 0روز و 7ساعت و 30دقیقه 3 ثانیه رو نشون میده...میبینی چه زود میگذره همه چیز میشه جزء خاطرات... ...




