قدم نو رسیده....
آخر سر ماه ها وهفته ها روزها ساعتها ثانیه ها گذشتندو گذشتند تا نی نی پسمل عمو ابوالفضل به دنیا اومد پسمل عمو جان خوش اومدی به جمع ما... ...
نویسنده :
مامان صبا
12:52
روز چهارم سفر...
صبح صبحونه خوردیم دیدیم دارند در میزنند حدس بزنید کی بود ماکان پسر همسایه خاله راضی جون کفشای گل پسرمو دیده بود جلو دره معطل نکرد سریع اومد پیش محمد جواد هر وقت میریم بهشهر خونه خاله راضیه ماکان و ملیکا میان دیدنت ولی نمیدونند که اونجا خونه خاله محمد جواده همش دنبال اتاق اسباب بازی محمد میگردند از اونجایی که محمد به اسباب بازیهاش خیلی علاقه داره و دوری از اسباب بازیهاش براش سخته منم یه عالمه اسباب بازی براش بار میزنم هر کس ماشینمونو میبینه کلی متلک میاندازند دیگه نبود بار بزنید اینم از روزگار ما.../خلاصه با همون اسباب بازی ها سرشون گرم بود ماکان با اونی که یکسال از محمد کوچولو تره ماشالله قد و وزنش رو براتره چهار کیلویی بیشتره بس که اشتهایش ...
نویسنده :
مامان صبا
12:10
سوغاتی...
بابا جون رحمان بامامان جون مرضیه از مشهد اومدند ما هم برا زیارت قبول ودیدن رفتیم خونشون برا محمد جواد هم چیزای قشنگ آوردن که بیشترش اسباب بازیه...(زیارت قبول) ...
نویسنده :
مامان صبا
11:28
یک هیچ به نفع بابایی...
از محمد جواد سوال میکنم : من و بیشتر دوست داری یا بابایی؟ میگه:بابایی پیش خودم میگم لابد بابایی رو آخر جمله آوردم بابایی گفت مجددا ازش سوال میکنم: بابایی رو بیشتر دوست داری یا مامانی؟ بازم انتخاب به نفع بابایی بود.......(یک هیچ به نفع بابایی) ...
نویسنده :
مامان صبا
11:12
روز پنجم سفر...
صبح محمد جواد سر حال و مستون از خواب بلند شد با فاطمه زهرا دختر کوچیکه عمو حسابی بازی کردند ناهار هم خونه عمو بودیم که داماد عمو اینا هم اومد بعد از نماز همگی به اضافه نرجس عمو منصور حرکت کردیم به سمت تهرون تو جاده چند جا ایستادیم عکس گرفتیم اومدن نرجس هم زمینه سرما خوردگی منو محمد جواد شد قائمشهر هم ایستادیم کلوچه سوغاتی خریدیم ساعت 8 شب رسیدیم خونه مختصر شامی و حموم و خواب.... ...
نویسنده :
مامان صبا
11:05
روز سوم سفر...
بعد از صرف صبحانه به نیت رفتن به سوی شمال سر از پاساژ در آوردیم رفتیم مغازه طلا فروشی عمو علی مامانی.بابایی گفت:النگو هات و عوض کن منم یه مدل برداشتم که بابایی مقروض میشد مجدد پیشنهاد کرد برا زنجیرت پلاک بگیر به زنجیرت پلاک قبلیه نمیاد ما هم النگو ها رو پس گرفتیم پلاک انتخاب کردیم خلاصه پلاک پسند شد سنگینتر از زنجیرم بود با اونی که یه هفته ای از خریدنش نمی گذشت اونو دادم یه زنجیر بزرگ تر خریدم البته باز هم به عمو جان بدهکار شدیم بعد از خداحافظی رفتیم مغازه اسباب بازی فروشی یه عروسک از این کشتی کج ها برا محمد خریدیم به همراه دو تا بازی گیم بعد نرسیده به چشمه علی رفتیم باغ عمو منصور اینا ناهار اونجا درست کردیم از ...
نویسنده :
مامان صبا
10:55









