جمعه...
صبح ساعت 8 از خونه زدم بیرون هشت و نیم خونه بابا اینا بودم تا رسیدم لباسامو عوض کردم شدیدا خوابم میومد مامان دیگه آش جو رو بار گذاشته بود تا بابا سبزی خوردن بخره منم گرفتم یه ساعتی خوابیدم ساعت 10 زندایی اومد ساعت ده و نیم هم بابا اومدپشت بندش رقیه دایی منصوره جون اومدند دیگه نیرو انسانی زیاد شد منم به جای سبزی پاک کردن قرآنم رو خوندم زندایی هم مرغ و سیب زمینیا رو سرخ کرد هر چی به غروب نزدیکتر میشدیم به تبعش کارا زیادتر میشد ساعت پنج مشغول چیدن سفره افطار شدیم دو تا سفره بالا برا خانمها یه سفره بزرگ هم برا آقایون وقتی سفره را چیدیم تازه معلوم میشد چی کم و کسره بعد از چیدن سفره بالا رفتم سفره پایین هم نگاه کردم ببینم چی کم وکسره ...
نویسنده :
مامان صبا
13:57




