روز پنجم ماه رمضون...
صبح اون روز بابایی از سرکار اومد خونه منم طی برنامه ریزی که کرده بودم رفتم دانشگاه با مدارکی که یه چند روزی طول کشید تا آماده کنم خیلی وقت بود از مترو استفاده نکرده بودم هوای مترو برخلاف هوای بیرون سرد بود یادمه سری قبل که رفته بودم دانشگاه یه بنده خدایی سرما خورده بود پیش خودم گفتم کی تو این هوای گرم سرما میخوره همین که رسیدم خونه سرما خوردم اینبار هم اونقدر گم و سرد شدم باز سرما خوردم بگذریم آقای بدری و خانم محمدی یه برگه بهم دادم برا تصفیه حساب و از این جور چیزا تو این هوای گرم ودهن روز ازاین دانشکده به حسابداری و بانک و ساختمون ITکتابخونه ساختمون اداری امور مالی و ...برا گرفتن امضا ولی از بد شانسی من امضای آخر که مربوط بود به...
نویسنده :
مامان صبا
1:30


