محمد جوادمحمد جواد، تا این لحظه: 19 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

نی نی توپولی

روز پنجم ماه رمضون...

صبح اون روز بابایی از سرکار اومد خونه منم طی برنامه ریزی که کرده بودم رفتم دانشگاه با مدارکی که یه چند روزی طول کشید تا آماده کنم خیلی وقت بود از مترو استفاده نکرده بودم هوای مترو برخلاف هوای بیرون سرد بود یادمه سری قبل که رفته بودم دانشگاه یه بنده خدایی سرما خورده بود پیش خودم گفتم کی تو این هوای گرم سرما میخوره همین که رسیدم خونه سرما خوردم اینبار هم اونقدر گم و سرد شدم باز سرما خوردم بگذریم آقای بدری و خانم محمدی یه برگه بهم دادم برا تصفیه حساب و از این جور چیزا تو این هوای گرم ودهن روز ازاین دانشکده به حسابداری و بانک و ساختمون ITکتابخونه ساختمون اداری امور مالی و ...برا گرفتن امضا ولی از بد شانسی من امضای آخر که مربوط بود به...
17 مرداد 1390

ماجرای...

  روز دوم ماه رمضون بود که نماز ظهر وعصر با محمد جواد گل رفتیم مسجد محمد مثل باقی بچه ها تو مسجد سر وصدا میکرد به خاطر همین موضوع رفت بیرون از مسجد به بازی مشغول شد تا من نماز خوندم اومدم بعد گفت تشنمه از خادم مسجد لیوان یک بار مصرف گرفتم تا محمد جواد آب بخوره پس از نوشیدن آب ازم خواست اجازه بدم لیوانش رو پر از ماسه کنه  برای کامیونش منم قبول کردم ولی چشمتون... منم با مامان جون طاهره مشغول صحبت کردن شدیم.... ای دل غافل.... تا به خودم اومدم دیدم مشغول خوردن ماسه هاست یه قرچ قورچی راه انداخته بود بیا و ببین..... هنوز که هنوزه از دستش دلخورم(  البته باهاش برخورد کردم) ولی هنوز برام سوال که چرا این کار رو ک...
13 مرداد 1390

روزمرگی...

الان چند روزی پست جدید نداشتم دلیلش هم معلومه غرق در روز مرگی ها شدم  صبحهای روز های فرد باشگاه حالا هم ماه رمضونه و قرآن و مسجد وعبادت اگه خدا قبول کنه بعدش یه کم خواب نیمروزی و تدارکات افطار وسحر در آخر هم خواب شیرین ...
13 مرداد 1390

وضعیت عمومی...

براتون گفته بودم که محمد رفته بود استخر کرج  (روباز) ولی نگفتم که الان دو روز تب کرده شبا هم تبش میره بالاتر براش دعا کنید زود زود خوب بشه آخه مامانی از تب متنفره...
9 مرداد 1390

استقبال از ماه رمضان...

چند روزی دیگه به ماه رمضون نمونده من در حال خونه تکونی هستم البته بگم  با کمک شوشو چون محمدجواد رو نگه میداره تا من به کارهام برسم مثلا پارکش میبره... امروز هم به اتفاق بابا جون رحمان و پسر عموهایش(امیر محمد و علیرضا)رفتند استخر گرمدره بابایی میگفت حسابی شنا کردی جوری که دلت نمیومد از آب بیای بیرون قربونت برم مامانی مامان جون طاهره هم (مادر شوهرم) امروز برا امواتش آش نذری پخت داد تو درو همسایه جاتون خالی خیلی چسبید شما هم که از استخر اومدید نوش جان کردید ساعت 9 شب مامان جون مرضیه بادایی مهدی اینا امدند دیدن نی نی عمو اینا ما هم به آنها ملحق شدیم .براتون گفته بودم ما تو یه ساختمون هستیم ما یعنی(مادر شوهرم اینا با جاری های عزیز)م...
8 مرداد 1390